عرشیا کوچولوووووو
پسر عزیزمامان 6 بهمن 1390 با قدمهای کوچکش پا به ایندنیا گذاشت و تموم وجود ما را سرشار از عشق ومحبت به خودش کرد
44
تاريخ : شنبه 29 آذر 1393 | نویسنده : مامان سولی

سلام پسرکم

بعد  از یه غیبت  طولانی اومدم که برات یکم بنویسم

 

خیلی وقته هییچ چی ننوشتم و کلا سر نزدم

 

نمی دونم چرا حس نوشتن نداشتم

داری به سه سالگیت نزدیک میشی امروز دقیقا 2 سال و ده ماه و 23 روزته

خیلی ذهنم درگیر تولد گرفتن برای تو هست

نمی دونم دقیقا چه تمی بگیرم چطوری بگیرم  و....

ولی دوست دارم همه چی عالی باشه و به یاد ماندنی (دارم غیب می گم الان خندونک)

امروز خاله نهال دستش درد نکنه قرار شد تم ماداگاسکارا یا سیرک نامی جونی را بهمون بده (انشا.. یه روز جبران همه خوبهاش را بتونیم بکینم بوس)

خودت عاشق هواپیما و ماشینی دلخور

شاید اگه وقت کنم هواپیما و ماشین برات  درست کنم ولی اگه نشد تم خاله نهال را اجرا می کنیمخندونک

 

تو این مدت هم خیلی شیطون شدی خیلیگیج

خواستم کلی بنویسم پشیمون شد م گفتم بعدا می خونی افسردگی می گیری هههههههههههههه

 

 




بازدید : 104 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | نویسنده : مامان سولی

پسر کوچولوی من اولین قدمات را روز عاشورا (4 اذر ) تو خونه مامان پوران برداشتی

خودت به تنهایی از رو زمین پا شدی واستادی و یکی دو قدم برداشتی ما روووو غرق شادی کردی عزیززززززززززززززززززم  قلب




بازدید : 201 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | نویسنده : مامان سولی

عزیزم روز جمعه برامون مهمون اومد عموی بابایی با برادرخانمش اینا اومده بودن تا از اینجا برن اردبیل و استارا و شمال ومشهد

روز شنبه 23 شهریور  رفتیم همدان با هاشون خیلی خوش گذشت رفتیم گنجنامه و غار علی صدر

خیلی بازی کردی خیلی بهت خوش گذشت

اما تو غار وقتی سوار قایق شدیم کلی ریه کردی فکر کنم ترسیده بودی همش می گفتی پاااااااا یعنی بریم پایین  اما دیگه نمی شد هههههههههههههههه

 

اما یکم بعدش تا اخر مسیر تو بغلم خوابیدی

 

اما یه مسافرت خیلی خوب بود خیلی عالی بود خیلی خوش گذشت 111زیی




بازدید : 218 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | نویسنده : مامان سولی

عزیزم این تابستونی هر روز بعد از ظهرها یا من یا بابایی میبریمت پارک کلا دیگه عادت کردی

میری تاب بازی سرسره بازی اله کلنگ بازی

خلاصه کلی بهت هر روز خوش میگذره

 

مامان جون پوران هم که دید تو این همه سرسره دوست داری برات یه سرسرهخریده اورده از قبل هم تاب داشتی دیگه تصمیم گرفتیم برات وصل کنیم تا باهاشون بازی کنی

 

خلاصه خونه شده پارک برات خیلی سرسرت را دوست داری هر روز کلی باهاش بازی می کنی

تازه می می نی نی را هم با خودت سوار تاب و سرسره می کنی ههههههههههههه که اونم مثل تو لذتش را ببره هههههههههههههههههههه

 

 

بی




بازدید : 370 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | نویسنده : مامان سولی

اماااااااااااااااااااا یه روز جمعه تو شهریور ههههههههههههه که نمیدونم چندم شهریور بود ههههههههههههههه فکرکنم هههههههه 15 شهریوربود بعد از اینکه تقویم را دیدم بابایی بعد از اینکه از اداره اومد و غذاش رو خورد و خوابید و بیدار شد هوس کرد که تو رو ببریم باغ وحش بخاطر همین اماده شدیم رفتیم باغ وحش

اولش تا رفتیم قفسسگها بود تا صداشونرا شنیدی هیمیگفتی هاپوئه از دیدنشون همچین ذوق زده شده بودیکه خدا میدونه همچین ذوق می کردی و برای خودت حرف میزدی که همه توجه ها روبه سمت خودت کشوندی

بعدم مگه دیگه میومدی از ÷یششون این طرف با گریه بردیمت پیش بقیه حیووونها

 

کلی با دیدن هر کدومشون ذوق می کردی تازه می خواستی بهشون غذا هم بدی

 

اما ..............

همه چی خوب بود تا اینکه اب بازی را دیدی دیگه گریه هات شروع شد مگه ول کن بودی کل باغ وحشرا گذاشته بودی سرت می گفتی اب بازی اب بازی خلاصه که اخرش رو خراب کردی بچه ههههههههههههههههههه

 

ی

ربببصص

1




بازدید : 224 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : سه شنبه 26 شهريور 1392 | نویسنده : مامان سولی

مامان جونی ببخشید که انقدر دیر به دیر میام برات می نویسم می دونی که این مدت کلی گرفتار ÷ایان نامه و کارخونه و دادگاه بودم اصلا حس و حا نوشتن هم نداشتم اما  امشب اومدم تا تمام اتتفاقهای این مدت را بنویسم

اول  اینکه 15 مرداد رفتیم شیراز عید فطر هم اونجا بودیم یه شب خونه دوست بابایی رفتیم اما بهترین اتفاق و بهترین خاطره مون این بود که شب جمعه ای  با خاله سحر و النا خوشگلش و خاله نهال  و نامی لب غنچه ای رفتیم شهربازی پاساژ ستارهخیلی خوب بود البته خاله نهال باید می رفت مهمونی زودی ترکمون کرد اما با خاله سحر کلی تو شهربازی کیف کردیمخیلی خوب بود

سوار اسباب بازیها که می شدی هنوز ند تا حرکت نکرده می ترسیدی وگریه می کردی و مجبور بودیم بیاریمت پایین

اما ماشین را دوست داشتی یه بار با من سوار شدی یه بارم با خاله سحر

ماشاا.. النا خیلی دختر دوست داشتنی و اجتماعی بود خیلی بامزه منظورشم میرسوند کلش را تکون میاد خیلی بامزه یعنی اینکه باشه هههههههههههههههههه

 

هی هم میومد تو رو بووووس کنه که تو خودت رو لوس میکردی و میزدی زیر گریه ههههههههههههههههههههههه

البته به زودی در این مکان عکسنصب میشود هههههههههههههههه نمیدونم عکسا روو کجا ریختم باید بگردم پیداشون کنم ههههههههههههههههههههه یک مادر هواس پرت

 




بازدید : 213 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | نویسنده : مامان سولی

عزززززززززززززیزم دیگه 18 ماهت شد 

الان برای خودت کلی اقا شدی خیلی بامزه و شیرین و شیطووووووووووون شدی 

 

دیروز 4 شنبه 9 مرداد بردمت واکسنت را زدم

انگار فهمیده بودی یه خبرای هست اصلا پات رو نمی ذاشتی داخل 

بعدم که رفتی داخل موقع واکسن زدن سفت من رو گرفته بودی و می گفتی بس

 

ههههههههههههههههه

 

یه واکسن تو پات زدن یکی تو دستت قطره فلج اطفال هم تو دهنت 

وزنت 11 کیلو بود

قدت 85 سانت

دور سرتم 47.5

 

 

بود همه چیزت عالی بود و رو نمودار

بعدم موقع خداحافظی با همه بای بای کردی الا با اون خانم پرستاره که بهت واکسن زد هههههههههههههههههه

 

بعدم با همدیگه کلی پیاده روی کردیم 

برات دو تا کتاب خریدم یه دونه اسباب بازهای نجاری خریدم خلاصه باز کلی گشت زدن اومدیم خونه

 

تا ساعت 5 بعد از ظهر خوب بودی ولی بعدش دیگه شروع کردی تب کردن و پا درد 

 

همش گریه می کردی می گفت درد می گفتیم کجات درد می کنه پات را نشون میدادی هههههههههههه ولی اشتباهی اون یکی پات را که واکسن نزده بودی ههههههههههههه

 

شب تا صبح هم که دایم تب کردی  و همش می خواستی بغلت کنم تا بخوابی 

عزیزکم امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی عاااااااشقتم  بوووووووووووووووووووووووووووس




بازدید : 204 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد 1392 | نویسنده : مامان سولی

عزیزکم قربونت بررررررررررررررم

تا تلفن زنگ میزنه بر میداری و می خوای ادعای مامان را در بیاریa

 

l

 

o




بازدید : 207 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد 1392 | نویسنده : مامان سولی

niniweblog.com

 

              niniweblog.com             niniweblog.com

 

اخ جوووووووون اول شدی همراه با نغمه عروووووووووووووووووووووسک

 

 

 




بازدید : 220 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : پنجشنبه 27 تير 1392 | نویسنده : مامان سولی

امروز صبح بردمت حموم کلی اب بازیکردی  niniweblog.com

 بعدش هم  بابایی بردت ارایشگاه موهات رو که کلی بلند شده بود و همه با دخترا اشتباه می گرفتنت رو  داد کپ زدن هههههههههههههههههه  niniweblog.com

از در اومدی تو گفتم این پسره کیه niniweblog.com

 

یه شکل دیگه شده بودی

یی

 

 

اینم عکس موهات که کوتاه شدن 

 

 

ا




بازدید : 214 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد